تبليغاتX
برای زنده بودن دلیل آخرینم باش

دلمو دربست دادم به یکی ........

ولی می ترسم............

 

 

 

شب غم

فلک کور است ، دل شوریده در شور است

صدای خنده و اواز میاید

ز کوی دلبرم امشب صدای ساز میاید

دلم بی وقفه میلرزد، نمی دانم چرا تنگ است و می لرزد

قدم لرزان به سوی کوچه میایم

دودستم را به روی یکدگر با حرص میسایم

و با خود زیر لب اهسته میگویم:

خدایا ترس من از چیست؟

عروس جشن امشب کیست؟

صدای همهمه با شیخ عاقد می شود خاموش!!!

صدای شیخ میاید

وکیلم من جوابم ده؟ وکیلم من؟ عروس خانم وکیلم من؟!!!

صدای اشنایی بعد میگوید :بله!!!

و مردم یکصدا با هم مبارک باد میگویند

خدای من صدای اوست !

صدای آشنا از اوست....

دلم در سینه می افتد

برای مدتی ساکت

برای مدتی خاموش!!!

و ناگه ناله ام در کوچه می پیچد

خدای من مبارک نیست

مبارک نیست!!!

بگوییدم دروغ است انچه فهمیدم!!!

نگار من عروس جشن امشب نیست

ولی افسوس صدای نعره ام در ساز می میرد

و داماد شاد و سر خوش از نگارم بوسه میگیرد

فلک کور است

زمین و اسمان کور است

خدای مهربان من

خدای من...

چه کس میگوید انسان ساکت و آرام بنشیند

چه کس می گوید انسان بر لب این بام بنشیند

اگر مردم نمی دانند تو ای نا دیده ، میدانی

همین دختر که امشب بله میگوید

عروسی را که امشب عاشقانه، ره به سوی حجله می پوید

قسم میخورد عروس ماست

عروس حجله گاه ماست!

کجا شد عهدو پیمانش؟،

کجا شد آن قسم هایش؟

یعنی عهد وپیمان هیچ!!!

وفا و عشق و ایمان هیچ!!!

قسمها ، اشکها  ،  سوگند ها   ،  حتی خدا هم هیچ........!!!!!

عجب دارم چرا یا رب تو خاموشی...

و گر نه کی خدا این صحنه را میبیند و خاموش می گردد!!!

خدایی که من میدانم؛

دلش زین هرزهء بد نام میگیرد

من امشب از خودم از تو از این دنیا

که هیچش اعتباری نیست

بیزارم

من امشب سخت بیمارم...

رفیقان باده بردارید

سر بالین این بیچاره بگذارید

شما اخر نمی دانید؛

عروسی را به سوی حجله میرانید،

که تا دیروز نگارم بود؛

نمی دانم همین دیروز کنارم بود

بهارم بود ،تمام کشت و کارم بود

در آغوشش قرارم بود

نمی دانم چرا جغدان به روی بام من امشب نمی خوانند!!!

دگر شومی تر از امشب چه میخواهند!!!

همین فردا دگر خورشید می میرد

دلم تا اوج دلتنگی دوباره باز میگیرد

چرا این آسمان امشب نمی بارد

برای گریه کردن یک بهانه لازم است

این هم بهانه

پس چه میخواهد

فلک کور است

دلم ویران و رنجور است

چرا این آسمان امشب نمی بارد!!!

به عشق و عاشقی سوگند

که امشب را مبارک نیست

چه سان گویم

نمی دانم

ولی....اما.....

مبارک نیست

نگارم شاد و خندان است

در و دیوارشان امشب چراغان است

درون حجله گاهش بوسه باران است

من امشب سخت بیمارم

برایم باده باز آرید...............

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 23:1 توسط کاوه |

 

یادت هست گفتم دل بکن دختر؟

گفتم قولی که دادی نوش جانت دوست؟

از وفایت ذره ای کم کن، بی خیالم باش

مرام نازت را بی خیالش باش؟

ای دوست یادت هست؟

دل بکن اکنون

من همان ناچیز دیروزم

من همان غمگین امروزم

من همان انسان نا فرجام فردایم

بگریز از من

رو به بختت آر

من همان ناکام فردایم

دل بکن دختر           کار آسانی است

خاطرت محکم خاطراتت تا ابد در معبد قلبم جایشان امن است

تا روز رفتن با وجود خسته ام در خاک سیه خاموش خواهد شد

تا ابد جای دستانت در دست من خالیست

غیر از یاد چشمانت

 دگر چیزی نیست درمنظرچشمان خاموشم

دل بکن راحت

تا ابد بر من با وفایی دوست......

 

 

نا تمام

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 0:4 توسط کاوه |

 

 

نفس هایم گرفتار سکوتی سرد و سنگین است

 

بر لب های خشکیده بی جان من دیگر هرگز گل لبخندی نمی روید

 

گر باشد خنده ای زورکیست ، همراه تردید است

 

روشنایی رفته از روزم

 

یاس گشته همراهم

 

نا امیدم

 

دورم از دنیای شادی ها

 

نیمه شب بیدار گریه نزدیک است

 

چشم های بی فروغ من نخواهد دید خورشید فردا را

 

مرگ نزدیک است

 

بیهوده می پیچد نفس هایم درون سینه سردم

 

ای نفس ها ایست    محض خدا آرام

 

مرگ در راه و زندگی دیر است

 

مرگ من در راه    مرگ من تنها     آخرین نفس هایم با یاد تو در سینه می گردد

 

مرگ من زیباست دیده ام اورا

 

هر غروب از پشت دریا ها

 

در میان ابر هایی سنگین تر از بغض و زیبا تر از باران   یک نفر پیداست

 

می داند نام مرا می خواند نام این دلخسته را آرام

 

مرگ من زیبا جان دادن آسان است

 

ناتمام

                          ***

به یاد آنکه آتش زد شبی ما را به ناهنگام...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 20:13 توسط کاوه |

 

روزی با درد و غم و رنج و ملال         مرا خواهی کشت!

و تو آنروز لبریز وفا خواهی شد

و تو آن روز پریشان تر از آن دیوانه که نشان دادی به انگشت اشارت آن روز

خواهی خندید....

و تو یادآور آِن لحظه ویرانگر من خواهی شد

آن روز که من بیچاره کمر خم کردم

آن روز که وجودم زیر سنگینی آن بار حقارت لرزید

می خندی از ته دل می خندی....

ناگهان ....

زهر خنده از لبت خواهد مرد

و آنگاه آوار جمله هایی را به لبت می بینم که با ایکاش ....

شروع خواهد شد

و آنروز پایان غم انگیز غرور آدم کش تو خواهد بود

 

 

متن از بنده بود

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 14:30 توسط کاوه |